نیستی!همچون خورشید،در روزهای مه آلودِ ابری... حالا تو هی آسمان ریسمان به هم بباف ومستعصل به علم،اثبات کن بودنت را، به این "یک لنگ در هوای تو، سرگردان مانده!" آخر... نازنینِ من!هوایت در هوایم که گـُـم باشد،نَـفـَـسـَـت در نـَـفـَـسـَـم که غرق نباشد،شانه ای، برای پریشانی ِ خاطرِ این سر، که نباشد،و "آرامی" برای دل دل کردن های این دلِ وامانده،همگی گواهند به خدایم، که به خدایت:"نیستی...!" حالا تو هی (آرامشِ ثانیه های دل-لرزشم)قرآن و انجیل و تورات رارازی و بُقراط و سُقراط رابالا و پایین کن ومـُـهـرِ "نبودنت" را محکم تر،أنگِ این پیشانی-کوتاهِ همیشه منتظر کن! شانزدهم آبانگان هزار و سیصد و نود و پنچ پ.ن : پرسیدنِ سوال های واضح و مُبَرهَن... اونم اول صبح! چرک نویس...
ما را در سایت چرک نویس دنبال میکنید
برچسب: حالا تو بمون با عاشقات,حالا تو دست بی صدا,حالا تو هی نباش,حالا تورك,حالا تو, نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 20:38